رضا قليخان هدايت

1567

مجمع الفصحاء ( فارسي )

353 فرّخى سيستانى اسمش حكيم على بن [ جولوغ ] كنيتش ابو الحسن پدرش از ملازمان دربار امير خلف بن احمد حكمران سيستان بود كه در مدح او گفته‌اند خلف بن احمد احمد الاخلاف بارى حكيم فرخى به تحصيل علوم پرداخت و در علوم ادبيّه كامل گشت موسيقى نيز بياموخت و علم با عمل جمع كرد و طبعش روان شد و اشعار عذب بديع گفتن گرفت و بزرگان به دو رغبت كردند و مصاحب و منادم اكابر گشت اشعار نيكو گفتى و بصوتى دلجو بخواندى و چنگ نواختى و دلها را بر هنرهاى خود شيفته ساختى تا كارش بالا گرفت و رتبتش و الا شد بمراتب پست سر فرود نياورد زيراكه منعمى دهقان كه حكيم خدمتش كردى مردى دنى الطبع لئيم النفس بود بهر سالى دويست كيل پنج منى فرخى را غله دادى و صد درم سيم نوحى و ازين بيشتر در ميان نبودى فرخى زنى خواست كرد از موالى خلف و خرج وى بفزود و بدان وصل وفا نكرد و وى را چاره نماند و از خواجه نااميد شد و به خيال مهاجرت و مسافرت درافتاد و فحص حال كرام عهد كرد تا صيت فضائل و خصايل امير بزرگ ابو المظفر طاهر چغانى حكمران بلخ و مفخر طخارستان بشنيد كه در آن حدود از ملوك عهد اختيار فضلاست و مربى شعر او شعر نيكو گويد و نيكو فهمد و جايزهء بزرگ دهد و اختيار اهل هنر است و بسلطان محمود غزنويش عزتى و مكانتى عظيم است به خدمت وى تصميم عزم كرد برگ راهى بساخته روى بچغانيان نهاد و قصيده‌يى بمدح او بياراست كه مطلعش اينست و در اول ديوانهاى كهن وى مسطور است : با كاروان حله برفتم ز سيستان * با حله‌يى تنيده ز دل بافته ز جان چون به دو رسيد و سعادت حضور يافت معلوم شد كه امير به صحراى فسيله رفته چه او هجده هزار ماديان مىداشت كه بقول صاحب چهار مقاله هريك را كره‌يى بدنبال بود و هر سال بدانجا شدى و كرگان بديدى و داغ برنهادى همانا آن موسم بود و عميد اسعد كه پيشكار و كارگزار امير بود از دنبال او عزم خدمت داشت فرخى نزد او شده قصيده بخواند عميد اسعد مردى فاضل و دانا بود اين قصيدهء فريده را از چنان مردى سگزى بيابانى با آن لباس غريب باور نداشت و او را با خود ببرد و بقصيده‌يى تازه كه مشتمل بر حكايت داغگاه اسبان باشد امتحان كرده فرخى آن شب